تبليغاتX
دیگری

 

 

بگو مرگ

و نقطه اي باش به جمله اي

                        - كه ناتمام –

موازي دو سطر سپيد دفتري مي دود.

 

بگو ماه!

و مهري بكوب از نقره به سينه ام

اگر آسمان سورمه اي اين حوالي من ام.

 

بگو هيچ!

كه هيچ نبوده ام

كه هيچ نبوده است

آرزوي شعري مگر

شكفته بر لبان ات به نابه هنگام خوانش وبلاگي به اتفاق

 

بگو آه

آه و تمام كن!

آن چه را كه در ميانه هرگز نبوده است

و رنگ هايي كه فرسوده مي شوند

و خاطرات: تلنبار اوقات بسيار

كه تجزيه ي تلخ اشان را نام مرگ است

 

بگو ...

بر باد ارديبهشت سوار و ...

بگو واژه

كه خندقي ميانه ي ما را شكافته است

                                    به زهر سكوت

 

بگو ...

 

 

 

 

+  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:4 بعد از ظهر      | 

نام ات نه نسيم بود

نه خاطره

كه طوفاني بود به ناگاه

 

در من كه مي نگرند

از من هيچ نمي گويند

تنها به گفت ِ تو هستند

طوفان است و ويراني و ...

 

بي كه انتظاري به بازگشت روزهاي پار

بي كه  . . .

+  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر      | 

تو باران

من كوير ِ تفت ِ تشنه ي ِ دور

 

 

به من كه مي رسي اما

چه زود بخار مي شوي و بر مي گردي به ابري در آسمان

 

چه دير بر من مي باري

چه آسان به زمين هاي سبزينه پوش

 

نبار بر من

تنها سايه ات بر آسمان ام كفايت مي كند.

 

+  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر      | 

 

 

قلم موي باراني ات

بر زرد ِ سينه ام اگر!

سبز مي شوم

چوناني كه برگي نشسته بر اندام ِ نحيف ِ ساقه اي به بهار ِ طراوت.

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 6:2 بعد از ظهر      | 

راه مي روم

نمي رسم به ناكجاي تلخ سايه اي كه روزِ ناگزير بايد

راه مي روم و زخم مي بارد از مجاور گذار

سلامي به لبي نه دو خته اند

دشنام است و زهر خند و خشم آهنگ روز

كه اگر بيشتر بايستي دهانت آغشته شايد به خون گلو است

به لطف مشت ِ مرد ِ ناشناس كه از كنارات گذشته است.

 

دوستي نه به لبخنده اي ماند

سلام نه به لبي نشست

كه خنده ات به روي ديگري نشانه ي بلاهت ِ تو بود و ...

به دين جاي كه سلام بلاهت است

به دين جاي كه همراهي ات با ناديگران ِ همراه ات بلاهت است

به دين جاي كه اعتماد مخاطره دارد

به دين جاي كه راستكاري حماقت است

به دين جاي

آري به دين جاي

که پناهي نيست

كه خانه اي به امنيت ِ دو گفت ِ ساده نمانده است

خداي من خانه اش به اجاره داده است و به شبی تلخ کوچیده است

و روسپيان چه پاك مي نمايند به دين شهر

آري به دين شهري كه هر چه اش است

دوستانه است و مروت است و اعتماد است و ....

 

 

راه مي روم

نمي رسم

كه مقصدي نه به كار بود  

 

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر      |